خوبین!؟
یادمه قول داده بودم به عنوان پیام بازرگانی، این وسطا از جشن فارغ التحصیلی مون بنویسم.

ادامه مطلب
یه چند هفته ای بود که به سرم زده بود اینجا رو تعطیل کنم، ولی هی به عقب می انداختمش!!
این ترم ترم آخر هستم و دو تا مقاله و دو تا پروژه و کلی خوندنی و نوشتنی و ... دارم و احساس میکنم خیلی ضایعست اگه قرار باشه با این وضعیت اینقدر وقتم پای اینترنت بگذره!!
7 ترم گذشت و درس نخوندم، دیگه ترم آخره میخوام این ترم اخر متفاوت باشم و اگه خدا بخواد بدون عذاب وجدان فارغ التحصیل بشم.
از همه تون التماس دعا دارم.
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم.
فکر کنم از این به بعد همه ی پست هام فقط بشه پی نوشت!
جمله نوشت1: سکوتم را که بشکنم،
غرورم را میشکنی...
باید هوای سکوتم را
داشته باشم!
جمله نوشت2: شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر.
شخصیت من چیزیه که من هستم،
اما برخورد من بستگی داره به اینکه " تو " کی باشی...
کی از بد و بیمِ خلق در تاب افتد
بنگر که به قدر ذره ای تر نشود
گر دامن آفتاب در آب افتد «شفیعی کدکنی»
اعتماد به نفس نوشت: تفاوت موفقیت و شکست، در اتفاقاتی که می افتد نیست، بلکه در تفسیر ما از این اتفاقات و عکس العمل ما در برابر حوادث است که این تفاوت را ایجاد میکند. «آنتونی رابینز»
کتاب نوشت: یک عاشقانه ی آرام از نادر ابراهیمی
فیلم نوشت: The Scarlet Letter
مخاطب نوشت: آقا سعید، لطفا یه آدرس ایمیل از خودتون بذارین.
یه قوطی گذاشته بودند روی سنگ، نوبتی تیر اندازی می کردند!
من افتادم وسط، هی التماس که تو رو خدا بدین منم یه بار بزنم!
هی اونا گفتن تو نمیتونی و کار تو نیست و ... من گوش ندادم :-|
وقتی صاحب تفنگ یه لحظه رفت، اینا هم دلشون سوخت تفنگو دادن بهم و گفتن تا طرف نیومده بزن!!
منم یه کم هول شدم.. همینطور تفنگو گرفتم دستم! بقیه هم همه نگاهشون به هدف بود که ببینن من کجا رو میزنم... هیچکس یه نگاه به من نکرد ببینه تفنگو چطوری گرفته ام دستم، هیچ کس بهم نگفت آی کیو! پروفسور! نخبه! تفنگو نباید اینجوری بگیری جلوی صورتت!
چشمتون روز بد نبینه، وقتی ماشه رو کشیدم تفنگ محکم خورد تو صورتم!
اصلا نفهمیدم کجا رو زدم، فقط یادمه تفنگو انداختم زمین و دستامو گرفتم جلوی دهنم و تو کمتر از 3 ثانیه دستام پره خون شد!!
تو این فاصله که داشتم می دویدم سمت شیر آب، دستمو گذاشته بودم تو دهنم یکی یکی به دندونام دست میزدم که خیالم راحت شه دندون هام هست!
اینقدر دهنم پر خون بود که وقتی آینه رو گرفتم دستم اصلا نمیتونستم تشخیص بدم این همه خون از کجاست!؟ از دندون ه!؟ از لثه است!؟ از لب هام ه؟! یه کم ترسو هم هستم، وقتی خون میبینم فشارم میاد پایین!! یادمه بچه که بودم، وقتی میخوردم زمین گریه نمیکردم، بعد که میدیدم کف دستم یا زانو ام داره خون میاد، اونوقت می نشستم مفصل گریه میکردم!!!
خلاصه بعد از مصرف کردن یه جعبه دستمال کاغذی بلاخره خونش بند اومد!!
هم لثه هام آسیب دیده بود، هم لب هام!!لب هامو تو آینه می بینم یاد آنجلینا جولی می افتم بس که ورم کرده و ناجوره!
اینم از تیر اندازی ما!

جمله نوشت 1: گرسنگی فکر، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است. «دکتر شریعتی»
جمله نوشت 2: سر انگشتانم!
ماه در آب که همواره فرو ریختنی است « فاضل نظری»
کتاب نوشت: نامه های خط خطی از عرفان نظر آهاری
حرفی با ارزش تر از سکوت پیدا نمی کنم...
نگاهم اما،
گاهی حرف می زند...
شاید هم ناخواسته فریاد!
...
این روزها،
نگاه پیشکش،
حرفت را هم نمی فهمند،
چه رسد به سکوت...
میگم دفعه اوله میخوام تمدیدش کنم!
میگه نه دو دفعه این کتابو بردی! میگم یه بار برده ام، پس آورده ام، دوباره اومده ام برده ام!
میگه به هر حال نمیشه،اسمت دوبار پشت سر هم اینجا ثبت شده واسه این کتاب!
میگم خب من کتابو پس آورده بودم، یکی دو هفته کتاب تو کتابخونه مونده، دوباره اومده ام برده امش، الان هم میخوام تمدیدش کنم...خب به من چه که کسی نیومده تو این مدت کتابو ببره!؟ اومدیم و تا یه سال دیگه، هیچ کس این کتابو نبرد، تکلیف من چیه!؟
دوباره حرف خودشو میزنه!!
میگم اگه اون کتابو بهم ندین این یکی کتاب هم به دردم نمیخوره و مجبورم پسش بدم، وقتی اونو نداشته باشم نمیتونم اینو بخونم، اینا رو باید با هم ببرم!
میگه مشکل خودته، به من ربطی نداره!
میگم اصلا شما کتابو بدین به من، برگشت هم نمیخواد بزنین، تمدید هم نمیخواد بکنین..شما فرض کنین من اصلا این کتابو پس نیاورده ام! من هفته ی دیگه کتابو میارم، هرچقدر جریمه اش شد میدم!
میگه نمیتونم از این فرض ها بکنم!:-/
منم که کم صبر و زودجوش!!! دیگه چیزی نمونده بود از اینور پیشخوان یه چیزی پرت کنم تو سرش!!!
عجله هم داشتم، اونوقت این خانوم دقیقا یه ربع منو الاف کرد... آخرش هم با کلی منت کتابو بهم داد!!
* چه قانون های مزخرفی دارن بعضی کتابخونه ها!:-/

سفره عقد پهن کردی؟!
این شلوغ بازیا چیه دیگه!؟
عجب حوصله ای داری!!
...
...
2-3 روز وقت گذاشته بودم واسه اون سفره، که برم پارچه ساتن بخرم و ربان رنگ مخالف براش پیدا کنم و سبزه رو تزئین کنم و شمع اون رنگی پیدا کنم و گل خشک همرنگش بگیرم و .. کلی وقت گذاشته بودم و ذوق به خرج داده بودم، اونوقت یه عده ی خاصی کلی زدند توی ذوقم!
امسال دیگه اون ذوق و شوق رو نداشتم! یه هفت سین خیلی معمولی چیدم!کلاً شاید 2 ساعت هم وقت نذاشتم واسش!
حالا خونه هرکی میرم عید دیدنی(همونایی که کلی از سفره هفت سین پارسالم ایراد گرفته بودند)، میبینم سفره ای که چیده اند، دقیقا همون سفره ایه که من پارسال چیده بودم.. یه عده هم که حتی به خودشون زحمت نداده اند رنگ ساتن و ربان ها رو یه چیز دیگه انتخاب کنن!دقیقا سفره ی پارسال منو،امسال چیده اند تو خونه شون!!
خب!
نظر خاصی ندارم!
خودتون می تونین هرطور دوست دارین در موردشون قضاوت کنین!
جمله نوشت: تردید ها به ما خیانت میکنند تا به چیزهایی که لیاقتشان را داریم نرسیم. "شکسپیر"
هی میخواستم آپ نکنم،دیدم نمیشه، دلشو ندارم!!
اولش برنامه ام این بود که تمام این تعطیلات رو بشینم رو پروژه هام کار کنم، چون میدونستم اگه پست بذارم مثه این معتادای اینترنتی روزی 5-6 بار وبلاگمو چک میکنم و در نتیجه از کار و زندگی می افتم، واسه همین قصد آپ کردن نداشتم، ولی الان تصمیمم عوض شده، چون اون یکی خونه مون هستیم و این خونه ADSL نداره و اینترنتش نفتی ه و واقعا اعصاب واسه آدم نمیذاره و نمیتونی خیلی بشینی پای اینترنت! همین بلاگفا رو 10 دفعه باید بزنی تا بازش کنه!خلاصه اینکه چه من بخوام چه نخوام، نمیشه زیاد بشینم پای اینترنت و گفتم حالا که شرایط اعتیاد فراهم نیست حداقل یه پست بزنم!:)))
امسال هم مثه پارسال، موقع تحویل سال مشهد و تو حرم امام رضا بودیم، جای همه تون بی نهایت خالی بود... همه ی اونایی که اسمشون رو یادم بود دونه دونه دعا کردم و آخرش هم واسه اینکه کسی جا نمونده باشه واسه جمیع دوستان مجازی دعا کردم..:))) ایشالا که مورد قبول واقع بشه!:)) و به قول عمه ام همه تون خوشبخت بشین ایشالا!:))
یکی از دوستای مجازی ام رو هم دوباره دیدم و کلی بهم خوش گذشت..دفعه اول هنوز یخم باز نشده بود و غریبی میکردم ولی ایندفعه خیلی باهاش راحت بودم.. حیف که زمان مون خیلی کم بود و نشد بیشتر حرف بزنیم.. تازه عقد داداشش هم دعوتم کرد دلتون بسوزه!!:)))) البته دل خودم بیشتر می سوزه چون الان مشهد نیستم، عقدشون فرداست... :(
روز اول فروردین خیلی باحال بود..
مامانم 4 تا دایی داره، 3 تا از دایی هاش خودشون با اعضای خانواده شون مشهد بودند + پسر و عروس و نوه های یکی از دایی ها + دخترا و دامادای یه دایی دیگه!
خاله ی مامانم هم مشهد بودند + دخترش و دامادش و نوه اش + پسرش و عروسش!
مادرجونم اینا هم بودند + دو تا خاله هام و شوهراشون و بچه هاشون!!
جمعاً میشدیم 50 نفر که هر کدوم توی یه نقطه ی مشهد ساکن بودیم و هنوز همدیگه رو ندیده بودیم، قرار شد یه نفر بره از قبل جا رزرو کنه که روز اول فروردین واسه نهار، همه با هم باشیم!
قرارمون شد رستوران یکی از هتل های نزدیک حرم!! واای اینقدر تابلو بودیم که نگو!!!همه نگامون میکردند و می خندیدند!! از این 50 تقریبا همه مون مجاز بودیم با 30 نفرشون روبوسی کنیم!! حالا شما تصور کنین احوالپرسی های ما چقدر طول میکشید.. :))
بعدش هم این خانواده یه عادت بدی که دارن اینه که اگه مثلا یه جایی میرن شب نشینی، اگه یه ساعت توی خونه شب نشینی کنن، دو ساعت جلوی در خونه شب نشینی میکنن!! همیشه همین وضعه!! یعنی هر جا مهمونی هست، همه خداحافظی میکنن و میرن خونه هاشون، اونوقت این جمع تا یه ساعت بعدش همین طور وسط خیابوون ایستاده اند با هم حرف میزنن و دلشون نمیاد برن خونه!!!
دیروز ساعت 2 از هتل اومدیم بیرون! ساعت چند خونه بودیم!؟ ساعت چهار!!!! تا 3:30 ایستاده بودیم حرف میزدیم!! تو این فاصله که ایستاده بودیم حرف میزدیم یه پسره ایستاده بود هی میگفت عکس عکس!! نمیدونم تا حالا با این عکاسی ها مواجه شدین یا نه!؟که التماس میکنن به زور میخوان ببرنت ازت عکس بگیرن!! خب ما هیچوقت نمیریم عکس بگیریم..فکر کنم آخرین عکسی که تو این آتلیه ها گرفته ام واسه 5-6 سالگی امه!! دیروز این پسره دیگه سر ما رو برد از بس هی گفت عکس عکس عکس!! آخرش شوهر خاله ام رفت بهش گفت این جمعو می بینی!؟می تونی یه عکس دسته جمعی برامون بندازی!؟ پسره یه خرده نگامون کرد و یه نگاه به سایز مغازه اش!:)) گفت همینجا تو خیابون ازتون عکس میگیرم!!!
50 نفر ایستادیم کنار هم..مثه بازیکن های فوتبال:))))) بعد از کلی مسخره بازی و سوژه شدن بلاخره عکس گرفتیم!!! ملت تابلو تابلو نگامون میکردن میخندیدند.. خودمون هیچکدوم مثه آدمیزاد ژست نگرفتیم.. همه خنده مون گرفته بود!! :)))
بعد از عکس هم یه نیم ساعتی ایستاده بودیم سر اینکه چند تا عکس چاپ کنیم و چه سایزی چاپ کنیم با هم چونه میزدیم..تو این فاصله ما دخترا ایستادیم یه عکس دخترونه هم بگیرم..دقیقا وسط پیاده رو،جلوی هتل!! مسیر هم پررفت و آمد و شلوغ!!! ما فقط قصدمون این بود که یه عکس با هم داشته باشیم، اصلا حواسمون نبود که جلوی ورودی هتل ایستادیم!:)) هرکی رد میشد بهمون میخندید!!بعد که عکس انداختیم، داداشم گفت میدونین چرا بهتون میخندیدن؟ گفتم خب تعداد مون زیاد بوده براشون جالب بوده شاید! گفت نخیر! واسه اینکه مثه افغانی ها دقیقا رفتین جلوی هتل ایستادین عکس گرفتین داشتن بهتون میخندیدند!!:))) اینم از سوتی ما!!
ولی میدونین خوبیه این جور سوتی ها چیه!؟ اینکه تو شهر خودت نیستی و هیچکس تو رو نمیشناسه!! میتونی تا دلت میخواد ضایع باشی و عین خیالت نباشه و خودت بیشتر از همه به خودت بخندی!!!!:))))))
پ.ن : در ادامه توضیحات ه مزخرف بودن اینترنتم، باید عرض کنم خدمتتون که بلاگفا فعلا لج کرده و نمیذاره کامنتاتون رو زیر نویس کنم..هر وقت مشکلش حل شد کامنتاتونو تائید میکنم..
لعنتی نذاشت یه عکس بذارم..چقدر پستم بی رنگ و رو شد!! شکلک هاش هم نمیاد لعنتی!!:-/////
سر سفره هفت سین، یادتون نره منو دعا کنین، منم یادم نمیره:)
فعلاً هستم و کامنتا رو جواب میدم، ولی چون دیگه این روزا خیلی بی نظمم و روزام شلوغ پلوغه،شاید یهو رفتم دیگه نیومدم عید رو تبریک بگم.. الان بگم خیالم راحت تره!
پست بعدی رو ایشالا بعد از ۱۳ بدر میذارم...
عیدتون مبارک...

